سه شنبه 9 شهریور 1389
نویسنده: احسان قاسمی |
طبقه بندی:متفرقه،
از استقبال گرم شما بازدیدکنندگان گرامی از بخش "ارسال مطلب" که اخیرا در این سایت راه اندازی شده است ، صمیمانه سپاس گذاریم و خواستاریم که هرچه بیشتر مطالبتان را برای ما ارسال کنید.
با تشکر "کـــــوزه"
سه شنبه 9 شهریور 1389
نویسنده: احسان قاسمی |
طبقه بندی:عکس های جالب، سخن بزرگان، عارفانه،
یادمان باشد خدا از آدمهایی را که ضعف خود را با خدا پرستی جبران کنند بیزار است.
کاش تنها برای خدا بودیم ... "دکتر شریعتی"
سه شنبه 9 شهریور 1389
نویسنده: احسان قاسمی |
طبقه بندی:سخن بزرگان،
خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است . بگو که : یک پدیده ی مادی
به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی،دردنیا همان اندازه
خدا وجود دارد که در آخرت . و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ
به هیچ کار نخواهد آمد.
دکتر علی مزینانی (شریعتی)
سه شنبه 9 شهریور 1389
نویسنده: احسان قاسمی |
طبقه بندی:عارفانه، عاشقانه، شعر،
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
سه شنبه 9 شهریور 1389
نویسنده: احسان قاسمی |
طبقه بندی:عاشقانه، عارفانه،
شب قدر بال گشودن فرشتگان و عرشیان روی زمین دیدنی است. ستارگان
با نورافشانی زیبایشان ، اشک های سوز و توبه بندگان گنه کار را در اوج
نگاه هایشان و در آسمان عشق منعکس می کنند. آری، دستهای نیاز سوی
خداوند بلند شده است تا از عطر رحمت او سرشار شوند.
همه جا لبریز ناله سوزناک عاشقان الهی است. نواهای عاشقانه
با آوایی عطشناک، تشنگی روح های سرگردان در کویر دنیا را سر می دهند
و با ناله های بکَ یا الله عاشقی و نیاز را به اوج می رسانند. امشب مهتاب
مثل همیشه نیست، او نیز نورانی تر شده تا با تابش رحمت الهی بر دل های
تاریک و سیاه چندین ساله، آن ها را روشن و الهی کند.
مهربانا! می دانم که شب قدر را فرصتی برای دل سوختگان و عاشقان راهت
قرار داده ای و من باید این پلکان صعود را در این شب زیبا و نورانی بپیمایم.
باید راهی به سوی آسمان بیابم. باید خود را به ابدیت نزدیک کنم. باید هم
چون فرشتگان ، گرداگرد امام هستی بگردم. باید بروم به سوی نورانیت. باید
وجودم را در اینة خوبی ها منعکس کنم. باید در این شب، خود را پیدا کنم که
سال هاست گم کرده راهم و اسیر پندارهای خویش. باید در این جاده تنهایی
گام بردارم، عاشقانه نالة بکَ یا الله سر دهم و بند بند یا غیاث المستغیثین
را بر لوح دلم حک کنم.
باید رنگ خدا گیرم که شب قدر ، شب زیبایی هاست ، شب آسمانی شدن
است. شب هم نشینی با فرشتگان است. شب توبه و استغفار، شب وعده
با خداست. و من آمده ام با چشمانی اشکبار و دستانی تهی و کوله باری از
گناه که بر دوشم سنگینی می کند.
آمده ام تا همیشه نیازم را با بی نیازی وجودش یک رنگ کنم. آمده ام تا تسبیح
توبه و استغفار را دانه دانه بشمارم. آمده ام تا وجودم را در اقیانوس بی کران
رحمت الهی غرق کنم.
آمده ام ای خوب ترین! ای بهترین! ای مهربان ترین! تا در میهمانی بندگانت
مرا نیز بپذیری و بخشش گناهان را بدرقه راهم کنی. آمده ام تا به چهارده
نور پاک ، قسَمت دهم و والاترین کتاب را بر سر بگیرم و بالاتر روم. مرا به
خویش وامگذار و در این شب، با بهترین دوستانت هم نشین کن و از خویش
مران که بی تو حیرانم و سرگردان . . .
سه شنبه 9 شهریور 1389
نویسنده: احسان قاسمی |
طبقه بندی:شعر،
نامش آزادی است
گاه می خندد
گاه می گرید
گاه در بندش می کشند
همشیه در فریاد است
آنگاه که آزادش کنند
خنده ها جاریست
و دست ها پر از شکوفه
«دکتر رحیم فروغی»
دوشنبه 8 شهریور 1389
نویسنده: احسان قاسمی |
طبقه بندی:شعر،
دختری هستم به سن سی و سه فارغ از درس و کلاس و مدرسه
مدرک لیسانس دارم در زبان دارم از خود خانه و جا و مکان
مرغم و خواهم زبهر خود خروس مانده ام در حسرت تاج عروس
مبل و اسباب و لوازم هر چه هست پنکه و سرویس خواب و فرش و تخت
هست موجود و جهازم کامل است پول نقد و زانتیا هم شامل است
هرچه گویی هست و تنها شوی نیست برسرم گیسو و زُلف و موی نیست
ترسم از بی شوهری گردم تلف بر دهانم آید از اندوه کف
کاش جای این همه پول و پِله گیر میکرد شوهری توی تله
میشدم عبد و کنیز شوی خود می نمودم چاره درد موی خود
گیسوانی عاریت چون یال اسب می نشاندم بر سَرَم با زور چسب
زلف خود را چون پریشان کردمی عیب زلف خویش پنهان کردمی
آنچنان شوری زخود برپاکنم تاکه شاید در دلش ماًوا کنم
بارالها تو کرم کن شوی را خود مرتب میکنم این موی را